_ امروز تو پرونده ها چشمم به مبلغ وامی 500،000 تومانی افتاد ...
.
بااون 500 تومان کجای گره زندگی را می توانند باز کنند ...
.
در حالی که آدمهایی تو شعبه هستند که 2 میلیارد ریال پول مردم تو حسابشون خوابیده ...
و با انتقال همان چند صد میلیون تومن از این حساب به اون حساب در عرض چند روز معدل سازی می کنند.
بعد هم پرونده سازی های الکی به اسم این و اون (!) و ضامنینی که گاهی به اجبار با هزار دوز و کلک ضامن چندین نفر تو شعبه می شوند.
و گاهی هم ضامنینی که چنان میل و عجله برای امضا زدن دارند که انسان شک می کند واقعا چقدر از آن وام تو جیب آنها می رود ...
خلاصه از طریق وامهای چند میلیونی و فروش اون به مردم بیچاره و نیازمند،
همینطور پول روی پول می آورند.
.
پ ن:
امروز که از شلوغی شعبه واقعا کلافه شده بودم با خودم فکر می کردم حالا بیشتر می فهمم که چرا در اسلام اینقدر نسبت به زنان سفارش شده که محیط خشک و خشن مردونه سازگار با روحیات اونها نیست .
اما خوب امروزه اشتغال زنان دیگه یه بحث نو و تازه نیست . چیزی که باب شده و ما هم باید خودمان را با اون وفق بدیم . مثل خیلی چیزهای دیگه ....
این لطف به کارمندان( با مرخصی روز پنجشنبه موافقت کردن) برای ما که نه تنها لطف نداشت بلکه کم لطفی هم بود !!
بیش از نیمی از کارمندان شعبه که به مرخصی رفتند هیچ تازه صبح همسر محترم کارمند تحویلدار زنگ میزنه میگه خانمش نمیاد ! بدون اطلاع قبلی، بدون مرخصی نوشتن ...رئیس بیچاره هم که از این اقای اطلا,عاتی بدجور ترسیده چیزی نمیگه ...
تحویلدار هم که اعصاب ما رو خورد کرد بس که خودشو لعن و نفرین کرد که چرا خودش مرخصی ننوشته ..
گفتم بابا حالا که اومدی پس به کارت برس ، یه روز هم میشه شما میری مرخصی بقیه هستند ( و من بدبخت جای شما رو پر میکنم !)..
خلاصه چشمتون روز بد نبینه اخر وقت گفتیم مهمان هم داریم زود میریم خونه .. مثل روزای دیگه ساعت 3 رفتیم خونه چون اقا حسابش نمی خوند ...
دوباره همون قصه ی پر غصه ی هر روز شعبه ما " کسری صندوق " ...
وسط تعطیلات با کسری000 350 تومانی خونه رفتن هم بد دردیه ..
خونه که میومدم خدا رو شکر می کردم که تحویلدار هم مثل باقی دوستان به مرخصی نرفته بود ...
چند وقتی میشه که هر وقت به رئیس شعبه رو میندازم که بابا من خسته شدم الان چند ماهه که من اومدم و هنوز مسئولیت مشخصی ندارم ، یه کار مشخصی هم به من بدید ! دائم میگه خوب شما هم داری کار میکنی حسابدار هم که تا چند وقت دیگه بره شما میایید جای او ...
معلوم نیست اصلا این حسابدار هم حالا حالاها بره !!
چشمتون روز بد نبینه دیروز یکی رو اورد شعبه برای نصب سیستم تحویلداری جدید ...
حالم بد جور گرفته شد ...
گاهی می گفت می خواد تحویلداری رو دو قسمت کنه ..
همشون دورو و دو رنگ اند ..جلوی ادم یه جورند پشت سر یه جور دیگه ...
دیشب خیلی فکر کردم که باهاش صحبت کنم ..بزاره من تو همین قسمت حسابداری یا تسهیلات بمونم ...
با خانواده ام هم صحبت کردم .. اونها هم موافق بودند که حداقل نظر خودمو بگم ..
که تحویلداری دوست ندارم ...
هیچ وقت دوست نداشتم ...
اصلا اقا می ترسم !!
از هر روز کسر اوردن ..
از هر روز چک پول تقلبی و مفقودی پیدا شدن تازه علاوه بر کسری ها پول اونها رو هم دادن ...
از 7 ساعت دائم تو باجه نشستن فقط برا نگرانی از ورود همکارا به باجه ...
اخه تحویلدارمون دائم به من نصیحت می کرد که اجازه نده کسی وارد باجه بشه ...
انگار به کسی از همکارا شک داشت ..
روزای اول جدی نمی گرفتم ..خوب چون زیاد جاش نمی نشستم .. اما وقتی کسری های منم چندباری تکرار شد .. شک منم بیشتر شد . اینبار نه به یک یا دو نفر که به همه ...
خوب من کارمند جدید بودم ..و از نظر اونا شاید یه بچه ..
البته یه بچه ای که خیلی بیشتر از اونا می فهمه !!
تو این مدت کم انقدر تو کارم پیشرفت کردم که فکر می کنم چشم دیدن پیشرفتمو نداشتند ...
اگه می خواست منو بزاره تحویلداری چرا از همون روزای اول نذاشت ... چرا دائم بهم گفت میری حسابداری....
خلاصه امروز با کلی امید و ارزو ازش پرسیدم راه اندازی سیستم جدید تحویلداری واقعا لازمه ؟
انقدر خشک و خشن جوابمو داد که باقی حرفهایی رو که اماده کرده بودم قورت دادم !
.....فقط گفت بله لازمه !!
دلم می خواست بهش می گفتم که من می خوام همه تلاشمو برای رشد و ارتقا سازمان بکنم ..
که دلم می خواد کاری رو انجام بدم که برای خودم و شعبه و سازمان مفید باشه ..
که دلم می خواد تو رشته ای که درس خوندم و چند سال براش زحمت کشیدم کار کنم ...
که تا بحال هر کاری که ازم خواسته سعی کردم به نحو احسنت انجام بدم ..
کارایی که به نوعی همه از زیر بار مسئولیتش شانه خالی کردند و حاظر به انجامش نشدند اما من همش با خودم گفتم کار شعبه است باید انجام بشه .. اینو ازم خواستند و من باید حتما بخوبی انجامش بدم ..حتی اگه به خوبی واقف به این امر بودم که واقعا لزوم و ضرورتی به انجامش نیست ...
بگذریم درد و دل زیاده ...
ساعت 3 که از شعبه میومدم بیرون بارون نم نم میزد ..
غم دل ادمو بیشتر می کرد ...
چقدر خوبه میشه جایی رو پیدا کرد که نوشت ...
فقط برا اینده که بخونی و بخندی ..
چقدر تعداد وبلاگ های کاری اونم کارای بانکی کمه ..
هر چی ادم بگرده 2 هم به زور پیدا میکنه !!
شاید حال اونا هم مثل حال من گرفته !!
...
