تبليغاتX
دنج ترین نقطه دنیا !
و من پرنده ای مجروح در قلب تافته ی کویر.

معبد تشنه خون است .

همیشه پرستش با خون ، با قربانی همراه بوده است . عشق همواره تشنه ی اخلاص است .

نیمه روشنفکران بی درد و دل خرده می گیرند که قربانی چرا ؟ معبد به قربانی چه نیازی دارد ؟ خدا چرا خون را دوست بدارد ؟ شگفتا .. شگفتا ... ! چرا نمی فهمند ؟!

این او نیست که خون می طلبد ، قربانی می خواهد ، این عاشق است که بدان سخت نیازمند است .

می خواهد به او ، نه به خودش به دلش نشان دهد که " من اسماعیلم را نیز قربانی تو می کنم "! نشان دهد که من در دوست داشتن در ایمان ، مطلقم !

آری عشق تشنه می شود ، خون بایدش داد ،  سرد می شود آتشش باید زد ، گرسنه می شود ، قربانی بایدش کرد .

عشق با قربانی ، با خون نیرو میگیرد ، زلال می شود ، رشد می کند ، پاک و بی لک میشود ، گرم و نورانی میشود ... از هر چه جز خود زدوده می شود مجرد ، بی غش ، صافی ، ناب !

و اکنون عید قربان است !...

 

پ ن :

پارسال همین موقع  ها بود که نیت کردم اگه تا عید قربان امسال مشغول به کار شدم  با اولین حقوقم قربانی کنم اما خوب قسمت نبود !! دوستان می گفتنند پاقدم من بوده که این ماه اینقدر دیر حقوق میدند !

راستی :

1 . عیدتون مبارک

2. یلداتون مبارک

نوشته شده توسط ... در ساعت 1 AM | لینک  | 

 

گر در ره شهوت و هوی خواهی رفت   از من خبرت که بینوا خواهی رفت
بنگربکجایی ز کجا آمده ای      میدان که چه می کنی کجا خواهی رفت

  

 

این روزا گنگم ! منگم ! .. خودمم نمی دونم چمه ! دارم کجا می رم ؟ چی می خوام ؟

شاید هم علتش این سرماخوردگی لعنتی باشه که مزید بر علت شده و به گنگیمان اضافه کرده ..اخه  سابقه نداشته ... گلودرد و بیحالی و سردرد امانمان را برید و ما هم جز شلغم  و کدو  و لبو  چاره ای نداریم !! برای محیط شلوغه .. ما هم که سابقه نداشتیم صبح تا غروب تو محیط کار با ارباب رجوع و بد تر از اون با همکارای همه مشمول سرماخوردگی .....خوب هم که بشوی باز دوباره می گیری !

اما خوب مهم تر از اون دچار سردرگمی شدم نمی دونم اینجا همون جاییه که می خواستم باشم یا نه؟

اصلا از زندگی چی می خواهیم ؟ می خواهیم به کجا برسیم ؟ چه چیز احساس رضایت رو در ما بوجود میاره .... این روزا یکی از مهمترین چیزایی که از خدا می خوام همین احساس رضایت از زندگیه ...

کتاب دکتر شریعتی رو هم که می خونم اون هم مزید بر علت شده !

اینهمه نارضایتی و ناراحتی از زندگی ... البته خوب نمیشه دهه 40-30 رو با الان مقایسه کرد.. در ثانی دکتر شریعتی خیلی درگیر مسائل سیاست و مردم کرده بود .. تو غربت هم که بود بدتر ....

مثلا این چند خط رو بخونید :

 

"چقدر تحمیل یک زندگی بی درد بر یک روح دردمند زجر آور است !

چه بیچارگی است زیستن در اینجا که ما زاده ایم ، شهر !؟ و این توده ی متراکم نفس ها ، بخارها ، و رنگ ها ، و بزک ها ، و احوالپرسی و خنده ها و خوشی های متعفن که می گریزیم باز می رسیم به کویر !

هرکه در این حیات ، در زیر این اسمان از چیزی به شعف آید از بلاهت جانوری و گیاهی برخوردار است !!!!"

 

گاهی واقعا فکر می کنم عجب  دنیای مزخرفی ساختیم برای خودمون خداییش !!

 

و این وصف حال من از زبان دکتر :

 

- به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

 

- رجعت ، شور انگیزترین آرزوی دل های خو ناکرده به تبعیدگاه .

 

- آوارگی و سراسیمگی صفتی در من نیست ، خود من است .

 

- نمی دانی چه نیازی به گم شدن دارم ، به نیست شدن دارم .

 

- اینک منم و این تبعیدگاه دور ، تنهایی سرد و بی انتهایی در سرزمین سکاها ...

 

چیزهای دیگری هم هست .. مثلا اینکه حالم بعضی اوقات از بعضی ها بهم می خورد !!

چه زندگی متعفنی برای خود ساختند .. همان بعضی ها !! هزار سال راه رفتن در گل و لای و لجن و فاضلاب هم برایشان کم است ....

 

راستی....!

که می داند بار این امانت آفریدگاری تا کجا سنگین است ؟

 

 

به قول خواجه عبدالله انصاری

الهی! تو آنی که نور تجلی بر دلهای دوستان تابان کردی، چشمه های مهر در سرهای ایشان روان کردی، و آن دلها را آیینه ی خود و محل صفا کردی، تو در آن پیدا، و به پیدایی خود در آن دو گیتی ناپیدا کردی.

الهی! به جز از شناخت تو شادی است، نه جز از یافت تو زندگانی، زندگانی بی تو مردگی است و زنده ی به تو هم زنده و هم زندگانی است.

الهی! فریاد از این خواری خود، که کس را ندیدم به زاری خود،
فریاد از این سوز که از فوت تو در جان ما! در عالم کس نیست که ببخشد بروز و زمان ما.الهی! از حسرت چندان اشک باریدم که با آب چشم خویش تخم درد بکاریدم، اگر سعادت ازلی دریابم اینهمه درد پسندیدم، ور دیده ی من یکبار بر تو آید، در آن دیده خود را نادیدم.

 

 

الهی! از حسرت چندان اشک باریدم که با آب چشم خویش تخم درد بکاریدم، اگر سعادت ازلی دریابم اینهمه درد پسندیدم، ور دیده ی من یکبار بر تو آید، در آن دیده خود را نادیدم.

 

خداوندا! یکدل پر درد دارم و یک جان پر زجر، عزیز دو گیتی! این بیچاره را چه تدبیر؟

 

نوشته شده توسط ... در ساعت 7 PM | لینک  | 
 

بفرما تو دم در بده