اینجا همه چیز خوبه اونجا اوضاع چطوره ؟؟!!!
با یکی دو هفته تاخیر عیدتون مبارک !!!
دلم می خواست زودتر بیام بهتون سر بزنم درواقع این یکی دو هفته همش به فکر شما بودم ( خدایا منو ببخش باز خالی بستم !!) جدا از شوخی واقعا وقت نشد ...
اینجا همه چی خوبه.. خوبه خوب .. دوباره لطف خدا ..دوباره رحمت خدا.. چطور می تونم از زیر بار اینهمه منت در بیام ؟!
اینجایی که الان هستم ..جایی که یه عمر آرزوش رو داشتم، ..البته چیزهایی هم هست که همیشه آدم رو آزار میده ..چیزهایی که چون گوشی نیست نمی گویم !!
اینم سیر تحولی چند ساله ما ..:
دعای ماه رمضون سال 80 : خدایا حالم داره از اطرافم بهم می خوره .. منو به یه دنیای جدید وارد کن ..یه دنیای بزرگتر .. منو خلاص کن از اینهمه عذاب از این آدمای نفرین شده ..
دعای ماه رمضون سال 81 : خدایا کاری کن یه جای خوب یه رشته خوب ویه دانشگاه خوب قبول بشم ..
دعای ماه رمضون سال 82 : خدایا کمک کن تو درسام موفق باشم
...83 ....84
85 خدایا توفیق بده با موفقیت مدرکم رو بگیرم و یه کار خوب پیدا کنم
86 خدایا کمک کن در کارم موفق باشم ..زود جا بیافتم و بتونم از پس کار بر بیام .
می بینید دنیا چه زود عوض میشه ..هرچند ما آدما همونیم که قبلا بودیم فقط با دل مشغولی بیشتر با آرزوهای بزرگتر .
آره رفتم سر کار به همین سادگی به همین خوشمزگی !!![]()
اگه پستهای قبلیم رو خونده باشید می دونید که از آرزوهام بود !! خوب البته آرزوی هر جوونیه !!
راستش اهل پارتی بازی و این حرفا نیستم وبرای همین به افراد زیادی در آشنایان نسپرده بودم که پی اش باشند !! اما خوب یکی دو شب مانده به شب نوزدهم ماه رمضون یکی از اقوام که در جریان بود زنگ زد و گفت جایی برا کسی جور شده بود بهم خورده تو می تونی برای مصاحبه بری تهران .. من تو عالم دیگه ای بودم آخه پارسال هم تو همون شبا بود که یه دفعه تصمیم گرفتیم شب قدر رو بریم جمکران ... و من سر خوش از این قسمت دوباره .. بااستخاره و باقی تفاصیل و البته فارغ از ذوق و شوق پدر و مادرم از جور شدن این کار و در همون عوالمی که گفتم روز بعد راهی تهران شدیم ....نمی دونم چه گناهی یا اشتباهی کردیم که هنوز از دروازه شهر خارج نشده زنگ زدند گفتند نیازی به تهران رفتن نیست ومن ...خودتون می دونید دیگه ...حالمان گرفته شد ..![]()
دوست دارم یه روز مفصل از شبای قدر پارسال براتون بنویسم از جمکران و قیام برا ظهور آقا ...از حرم حضرت معصومه و جمعیتی که به عمرم ندیده بودم همه با هم یکصدا تو نیمه شب بدون هرگونه خستگی و کسالت فریاد الغوث الغوث سر بدهند ...
اما خوب راستش رو بخواهید شب بیست و سوم ساعت 2.5_ 2 خوابم گرفت .. رفتم تو خواب غفلت ... شاید طلبیده شده بودیم اما خوب دستی دستی خودمون این توفیق رو سلب کردیم !
به قول بروبچزس!
پ ن ؟!!
:
این گلای کاکتوس چرا اینجوری اند ؟! میری نازشون کنی می زنند نابودت می کنند !! دوست دارم مث کاکتوس باشم با صلابت .. بانجابت ..با وقار .. متین.. استوار !!. این روزا خل شدم باهاشون حرف هم میزنند .. بچه هام قد کشیدند بزنم به تخته !!
پ ن 2 : احیانا شما خبر ندارید برا اهدا عضو باید چه مراحلی طی بشه .. می خوام کارتش رو بگیرم .. آخه پیرو برنامه ای که چند شب پیش نشون داد و اشکمون رو درآورد ایران بیشترین آمار ضربه مغزی و کمترین آمار اهدا عضو رو داره .. می دونی همین الان چند نفر تو لیست بلند بالا برا دریافت کبد و کلیه و ریه و قلب و شش و غیره هستند ... در عالم زنده که نتونستیم کاری برا بنده های خدا کنیم شاید بعد مرگمون فرجی شد .. مادرمون که بشدت مخالفند .. حق دارند مادرند .. مادر نشدی ببینی که وقتی بچه ات همچین چیزی بهت می گه چه حالی میشی .. زنگ زدم هلال احمر .. مرتیکه بی شعور می خنده می گه اهدا عضو برا .. خدا نکرده ..
میگم آره برا ضربه مغزی ها .. میگه خدا نکنه ایشاالله صد سال زنده باشی !!حالا چی هست این اهدا عضو ما هم بدونیم بد نیست !!
آخه یکی نیست بگه نفهم ..تو مثلا تو هلال احمر کار می کنی .. ( البته بد برداشت نشه آدم بدا همه جا همه لحظه تو هر سازمان و اداره ای پیدا می شوند!!)![]()
پ ن3 : خدا هیچکسی رو گرفتار این راهروهای ادارات نکنه .. جونم بالا اومد تا تونستم 1.5 نمره از یه استاد بگیرم .. برا رسوندن معدل به 14 ... فکرش رو بکن .. معدلم چهار صدم از چهارده کمتر بود !!هزار جور بدبختی تو این یکی دوهفته کشیدم تا بالاخره تموم شد .. استاد واقعا لطف کرد برعکس خیلی از این نامردای روزگار که هر چی بهشون می گی بابا صحبت یه عمره .. برای همه سازمانها و ادارات و بانکهای دولتی و حتی برا ارشد معدل 14 خیلی مهمه و خیلی با ارزش تر از چار صدم کمتر از اونه .. شما بگید خداییش این هم نامردیه .. نمره گرفتن رو میگم اون هم با این شرایط .. آخه من که نمی خواستم حق کسی رو بخورم !! کارم چطور به نظر شما پارتی بازیه ؟!!( حالم خرابه شما بیخیالم بشید !!)
پ ن 4 : روز اول که اونهمه پول رو یه جا دیدم واقعا حس وسوسه این کارمندایی که دزدی از بانک یا اداره و شرکت خودشون رو میکنند فهمیدم ..بیچاره ها حق دارند .. خوب الیاس هر لحظه هر جا باهاشونه !!![]()
امروز پنج شنبه اضافه شد !!
۱ .فکرشو بکن هنوز یه ماه از سر کار رفتن نگذشته ... هنوز دو ماه و اندی مونده تا اولین حقوق رو بگیری ... مجبور بشی جای یکی از همکارا تو تحویل داری بشینی، چون به توصیه همکاران باید از همون تحویل داری شروع کنی تا پایه ای همه چی رو یاد بگیری و بعد .. بعد از چند ساعت طاقت فرسا .. که نه حالی و نه اعصابی برات مونده .. آخر کار ببینی حسابها با هم نمی خونه .. نمی دونم این تراز در آوردن دیگه چه صیغه ایه ... سیستم کهنه و خسته کننده اینجا هم دست بردارمان نیست ... هیچی دیگه .. چشمتون روز بد نبینه .. امروز مقداری تا اندکی کسری صندوق داشتیم که مجبور شدیم از جیب مبارکمان بدیم ..
تو این هفته از ذوق و شوق همه هدیه ها ی نقدی که از دوست و آشنا و بابا و مامان تو این مدت جمع کرده بودم ، به بهانه های مختلف خرج کردم ..ته مانده و آخرش را هم دیشب خانواده محترم رو پیتزا مهمون کردیم ..
امروز هم حالمان گرفته شد !!!!...
۲. کار خدا رو می بینید .. درست تو همین روزا که تو فکر کارت اهدا عضو بودم ، خیلی اتفاقی با این سایت آشنا شدم . http://iran-ehda.ir
همونیه که دنبالش بودم ! یه سر بهش بزنین بد نیست . اهدا عضو اهدا زندگی .
توش یه نفر نوشته بود از وقتی با این موضوع آشنا شده همش دعا می کنه که "خدایا ما را با مرگ مغزی بمیران ..."
حس زیباییه ..کمی وصف نا شدنی ..
خدایا چرا بعضی از بنده هایت اینجوری اند ؟؟! دو رو .. دورنگ .. حتی چند رنگ ... رنگارنگ ..!!
تصورش را بکنید نیم ساعت مانده به افطار ... با دهن روزه .. تو یه خیابون شلوغ .. و تلاش همه دوستان برای زودتر رسیدن به خونه ! بعد یهو یه صدای دنگ !!...![]()
چی بود چی بود ؟ شیشه شکست.شیشه نبود .پس چی شکست ؟ .... هیچی اتفاق خاصی نیافتاد چراغ جلوی ماشین یه ترک کوچولو برداشت !!![]()
عین " بز" ترسیدیم .. خواستیم چند متری جلوتر برویم که جناب عین همون بز دنبالمان فرمودند و بعد فرمودند " هوی چرا فرار می کنید ؟! "
می گویم بابا فرار نکردیم که ایستاده ایم !
بعد هم نوبت آرامش بخشیدن به خود است .. بابا چیزی نشده .. ریسک پذیر باش ! به فیلم تقاطع فکر کن .. ! دو سه انسان بی گناه رو کشتند بعد هم عین خیالشان نبود !! اما خوب فایده ای نداشت .. حالت " بزی " کاملا مشهود بود .. !! ![]()
اول فکر می کردیم مقصر ماییم !!... آقا ببخشید .. حق با شماست .. تقصیر ما بود .. از پشت زدیم .. چقدر خسارت دیدید ؟! کم کم دیدیم همون اقای " هوی " خونسر و ارام همرام با لبخند ! .. چته ؟؟ این چرا اینجوری می کنه ؟؟
جناب پلیس فرمودند ادعای خسارتی چیزی دارید ..؟ گفتم من غلط بکنم .. نه بابا .. ایشون بفرمایند ... هرچند ماشین خسارت آنچنانی هم که ندیده بود! خودتان فکرشو بکنید دیگه ماشینی که چراغش دو سه تومانه (!!) خسارتی دیده آخه !!
بعد دیدیم صدایی می آید.. آقا پلیسه فرمودند فرعی به اصلی بوده شما شکایت یا ادعای خسارت دارید بفرمایید وگرنه که ... ای وای راست می گوید انگار .. ! خوب فرعی به اصلی بوده اما تقریبا رد شده بود و من از پشت زدم ! واقعا مقصر نیستم ؟!!![]()
حالا می فهمم آرامش بعد از طوفان برای چی بوده !! .. حالا نوبت من بود .. ![]()
با اجازه تون من یه زنگ بزنم ببینم صاب ماشین نظرشون چیه !!![]()
![]()
بعد هم جناب پلیس فرمودند پس بیمه نامه شون دست شما باشه تا با هم به توافق برسید .....
کمی بعد ما با مراجعه به وجدان همیشه بیدارمان بیمه نامه را تحویل دادیم و در دلمان گفتیم خدایا امروز بخشیدیم تا فردا ما را ببخشند ..![]()
این هم شد ۳۱ شهریور ( روز آخر تعطیلات تابستانی ) با طعم عبرت !
اما بعد ...!
صبح روز اول مهر خاله ام زنگ زد بهم گفت مائده چه حسی داری ؟ تازه یادم اومد دارم یه مهر جدید رو شروع می کنم یه مهر بدون حال و هوای درس و مدرسه و دانشگاه و کتاب و درس و تحصیل بعده ۱۶ سال !! یه عمره خودش !![]()
کاش برمی گشتیم به اون پاکی و صداقت .. تنها دورانی که گاهی آرزوی بازگشتش را دارم قبل از ۸ سالگی است .. و اما خاطرات دوران تحصیل ..
۱ـ یادش بخیر .. روزهای خوب مدرسه .. مادرمون صبح با سعی و تلاش فراوان ما رو بیدار می کرد و بعد هم با چشم بسته صبحونه .. نون و پنیر یا نون و کره و شکر ! و البته چای شیرین .. کوچکتر که بودم با خودم فکر می کردم کاش می شد این چای داغ رو با خودمون تا مدرسه ببریم اون وقت یه دستمون رو می گذاشتیم روی لیوان و حسابی گرم می شد و یخ نمی زد !!![]()
۲ـ یادمه یه روز اونقدر تو حیاط مدرسه بازی کردیم که کفشم در حالی که یکی از پشت لگدش کرده بود پاره شد ! بعد هم زنگ زدند منزل تا بلکه کفشی ! دمپایی !! پوتینی چیزی !! (یکبار دیگه هم که کفشم رو از دست دادم همین دو سه سال پیش بود یه روز بعد از نماز ظهر در مسجد!! عجب دردیه بعد از کلی راز و نیاز بیای ببینی کفشی که تازه هم خریده بودی نیست و با دمپایی مردانه برگردی خونه !!
البته شانس آوردم مسافرت بودیم !!
ـ بعضی خاطرات هم هست که آدم یاد آوری شون نکنه راحت تره !!
۳ـ یه روز یکی از معلمان ابتدایی ام برگشت بهم گفت چرا به جای اینکه اینقدر قرآن حفظ کنی و جایزه بگیری درس نمی خونی !!؟؟![]()
همچین آدمی چه می فهمه که من هر چی الان دارم برا همون چند خط قرآنیه که اون چند سال ابتدایی حفظ کردم .. چه می فهمه همه خاطرات من از دوران ابتدایی ام همون قرآن خوندن هاست .. حتی اگه اون روز به هیچ کدام از سوالات درسی پاسخ نداده بودم آیا حق داشت این حرف رو بزنه ؟؟![]()
اون هیچ وقت نمی تونه بفهمه لذتی رو که من وقتی برای اولین بار سوره نبا رو تو سن ۹-۸ سالگی بدون غلط برای مادرم خوندم و اون چه ذوقی کرد و چه بوسه ی مادرانه ای بهم هدیه داد از چه نوع لذتی هست و تا کجا با من می مونه ..وچقدر برای من خاطره انگیز و زیباست ..![]()
۴ـ یادمه یه بار هم معاون گفت هیچ برگه و چیزی با خودتون به جلسه امتحان نیاورید . یکی از بچه ها پرسید : می تونیم قرآن جیبی مان را بیاوریم . پاسخ داد نه .. و بعد خندید و به دبیری دیگر با پوزخند گفت : درسشان را نمی خونند با خودشان قرآن می اورند ...تو اون سن .. خوب برام سخت بود .. و کمی غم انگیز !!![]()
۵ـ یه بار هم معلممان گفت بچه ها تو سالن کلاس پنجمی ها دارند امتحان می دهند شما بروید بیرون شلوغ می کنید بیایید از پنجره بروید !! جاتون خالی از پنجره که ( گلاب به روتون ) روبروی سرویس بهداشتی هم بود ما رو خالی کرد تو حیاط !!![]()
۶ـ سال اول راهنمایی مدرسه شاهد می رفتم .. بچه ها و مدرسه دوست داشتنی بودند .. یادش بخیر ! با بچه ها تو گلدون های بزرگ حیاط می نشستیم!! ( البته نمی خوام بگم ما گلهای اون گلدونا بودیم !)
یه روز جلوی در مدرسه سوار تاکسی شدم . دختری تو تاکسی بود . بعد از احوالپرسی ازم پرسید مدرسه شاهد درس میخونی ؟ گفتم آره .. چند سالی ازم بزرگتر بود .. بعد هم کرایه ام را حساب کرد و پیاده شد .. تا خونه به این فکر می کردم که چرا این کار رو کرد بعد هم فهمیدم احتمالا فکر کرده فرزند شهیدم ...
نمی دونم همون روز بود یا نه که از کوچه برادرم را دیدم که دارد از پله ها بالا می رود .. آمدم خونه هرچه گفتم باور کنید خودش بود من دیدم ! مادرم باور نکرد ..همه جا را گشتیم ... خلاصه نیم ساعت بعد اومد .. این اتفاق یکی دوبار دیگه هم تو خواب و بیداری افتاد .. ( البته اون روز رو بیدار بودم و کاملا مطمئنم ) .. نمی دونم توهم می زدم !! یا چیز دیگری بود ؟؟![]()
۷ـ چند ماه پیش با یکی از دوستان دبیرستان رفتم مدارکم رو بگیرم .. تو راه بهش گفتم درسته که ۴ سال گذشته ولی من هیچ خاطره ای از راه مدرسه ندارم .. ( همون بوی بازی های راه مدرسه !!)
یه جور سکوت .. آرامش .. درخت های بلند و برگ های زیر پا .. همین .. می گفت خوب چون تو از بچه های خطری مدرسه نبودی .. خطر .. ترس .. قرار... موتور .. پارک ... انتظار ... زنگ آخر ...
راست می گفت .. خدا رو شکر .. گاهی خدا رو بخاطر همه ی نداشته هایم شکر می کنم .. این از اون نوعشه !!