تبليغاتX
دنج ترین نقطه دنیا !
و من پرنده ای مجروح در قلب تافته ی کویر.

 

امسال تابستان به معنای واقعی بیکاری و گذراندن وقت رو تجربه کردم ! البته خوب قصدم هم همین بود !!

( چه مصمم !!) می خواستم ببینم چه جوری میشه وقت رو همینجوری گذروند!

و به نتایج جالبی هم دست یافتم !!

واقعا چون چشم بر هم زدنی گذشت این تابستون !

نگاهی که به تابستونای قبل دارم می بینم چقدر می شه مفید بود .. یا نبود .. یادمه سال 82 درست بعد از گرفتن دیپلم با عشق و علاقه خاصی تدریس زبان انگلیسی یه کلاس بیست نفره برای بچه های ابتدایی رو بعهده گرفتم .. روزای خوبی بود .. درس .. اموزش .. سوال .. دیکته ... امتحان .. اردو ..!!! بچه های دوست داشتنی بودند .. یادمه روزی که  قرار بود نتایج اولیه کنکور اعلام بشه وقتی داشتم از راه پله ها  می رفتم بالا  با خودم گفتم خدایا من برای رضای تو اینکار رو می کنم .. تو کلاس بودم که مادرم اومد و گفت مجاز شدی .. حس زیبایی بود .. خیلی زیبا ...

اما خوب روزی که رشته و دانشگاه مشخص شد خونه بودم .. تو خواب ناز .. تلفن هم بسی دور بود ... آی زنگ خورد ..آی زنگ خورد !! بیشتر از 10_8 بار !! خیلی بیشتر از اینها !! آبروم رفت با حالت خواب آلودی گفتم بله ؟؟؟ یکی از اقوام بود خبرش را داد .. تشکر کردم .. بعد هم رفتم دوباره خوابیدم !!! چقدر برایم عادی بود !!شاید چون از همون روزها به تنها چیزی که فکر می کردم ارشد بود ... و حالا هم ... برادرم می پرسد چرا برای ارشد نمی خونی !!! و من چیزهایی در ذهنم هست که آزارم می دهد ...

 

تابستان دیگری هم بود دو هفته در  سعی صفا و مروه بودیم. از  روز میلاد فاطمه (ص) تا روز میلاد علی (ع).

 به ما  گفتند هر که پرسید کجا بودید ؟ چه می کردید ؟ بگویید : سعی صفا و مروه انجام می دادیم ..

چه روزهای بود .. راست است که می گویند خدا وقتی یه جمعی را می بیند که همه پاکند و خدایی تو رو هم با اونا حساب می کنه و اجابت می شه دعاهات ... اونجا اگه آرزوی دیدن شهاب سنگی داشتیم بی دریغ می دیدیم .. اونجا شبها صدای  " انا المهدی " رو می شنیدیم .. راستی اونجا دو کوهه هم داشتیم .. همه چی جور بود انگار !! و حسینیه فاطمیون .. چقدر دلم برایش تنگ شده ... این دل تنگی هم عالمی می خواهد و من به همان قانعم.

چقدر شب آخر با دعای کمیل گریه کردم ... به عمرم سابقه نداشت !!

و چقدر ما با آسانسور عالمی داشتیم ... همان " ظرفیت 15 نفر " و .. 50_40 نفری می رفتند توش چون حوصله 5 طبقه پیاده روی (!!) را هم نداشتند و صدای آژیر که هر چند دقیقه بلند می شد و " یا الله ، یا الله " گفتن آقایان که به یاری بانوان محترمه می شتافتند!!

و چقدر بچه ها شب آخر در تاریکی برای  دیدار که  لغو شد گریه می کردند و من نمی فهمیدم اینهمه اشک برای چیست ؟؟ و فردایش هم اشک شوق و من باز هم !! ...

 

و روز آخر که یکی از مسئولین دانشگاه آنجا  می گفت : شما که از اینجا بروید همه چیز دوباره شروع می شود، سال تحصیلی جدید با همه دردسر های این بچه ها .. و گند و کثافت کاری (!!) و پلیییس و مااامور (!!) ؟ می گفت دوباره باید یکسال اینجا را تحمل کنیم تا گروهی از شما دوباره سال آینده به اینجا بیایند ... ما را که نمی گفت !! می گفت !؟

 

همه آرزویم برای دوران تحصیل در دانشگاه  .. سفر دانشجویی بود و اون اولین و آخرین سفری بود که من رفتم ...

 

آنجا عهد بستند که هر روز صبح دعای عهد بخوانیم .. من نتوانستم به آن پایبند باشم .. شاید  برای همین است که دیگر قسمتم نشد .. سفر عشق ...

 

و تابستانی دیگر  پر از بیماری ..

امسال هم گذشت .. در واقع سال جدید از شب قدر شروع می شود و من چقدر به آن محتاجم ... به شب قدر و اشک ...

 

از تفریحات امسال : دو دهه به بهشت کویر رفتن بود ..  اگر بدانید کجاست .. ! در یک استان همیشه داغ .. میان کوه و درخت آلو و گردو .. با یه هوای همیشه مطبوع .. جاتون خالی ..!!

 

از عجائب امسال : اجازه دادن پدر محترم برای تنها ماشین را بردن بود !! آخه شما بگید خدا رو خوش میاد.. بعد از سه چهار سال رانندگی تو کوه و دشت و صحرا و جنگل و جاده .. انهم چی جاده های کوهستانی و پر پیچ و خم و پر گردنه ... هنوز هم .....

بگذریم..

می گویند .. مردم ظرفیت ندارند !! آخر این هم شد دلیل ؟ پس آنهمه بانوان محترمه چه می کنند ؟؟

 

گویا پدر جان ما را تنها برای راننده شخصی بودن  قبول دارند!  برای .. همان گردنه ها و پشت مه در ترافیک سنگین، دنده یک رفتن و تلاش برای از کامیون جلویی سبقت گرفتن !!  و سه ساعت بدون استراحت رفتن !!

 

البته خوب من دیگر به کل از اصرار کردن در این مورد صرف نظر کرده بودم .

اصلا تقصیر از خودم بود اگر از همان روز اول چون یکی از دوستان شیرزنمان بدون اذن ولی ماشین را دودره می کردیم به این حال و روز نمی افتادیم ! !

 

هرچند شما که غریبه نیستید راستش علاوه بر اینکه دلم می خواست انها راضی باشند و با اجازه به این امر خطیر مبادرت کنم اما .. اما حقیقتا می ترسیدم از اینکه بلایی سر ماشین بیاورم و انگاه هم در این حال و اوضاع .. بلایی سر خودمان می آمد !!!

من صبورم .. صبور تر از همیشه (!!)

 

تابستان کارهای دیگری هم کردم ..همان آخرین دو واحد درسی را گرفتن و کار آموزی ( چند روزه !) رفتن و کمک به مادر محترم برای چاپ کتاب داستانشان و این آخر ها هم سر گرم فیلم های سینمایی .. از دهه قبل گرفته تا حالا !!

 

بعد از افطار سینما رفتن هم بد نیست !! تجربه جالبی بود مخصوصا با فیلمی مثل روز سوم

هر چه ما خواستیم جلوی جمع آبرو داری کنیم .. این اشک امانمان  نداد .. !!    لابد می گویید من چرا اینقدر گریه اووو (!!!!!)       هستم !!!

راستش گریه تنها چیزی است که من از گذشته با خود آورده ام .. تنها چیزی که به من آرامش می دهد و دوستش دارم . خیلی زیاد !!

 

سینمای اینجا در بهترین سانس و بهترین فیلم بیشتر از 30_20 نفر تماشاچی ندارد !!

سالن فقط برای همایش ها یا سخنرانی ها می تواند رنگ جمعیت را به خود ببیند .. اقوام می گویند هنوز از محیط سینما ( از قبل از انقلاب تا حال ) خاطره و تصور ذهنی خوبی ندارند !!

 همان قصه ی :  محیط فرهنگی و بی فرهنگی ....!!

 

می گویم : خوب این ما هستیم که این محیط را می سازیم .. با حضور بیشتر ..تاثیر گذاری بیشتر .. سر حرف خودشان هستند....

 

یکی از چیزهایی که همیشه آزارم می دهد این است که چرا نباید اینجا هم مثل خیلی از جاهای دیگر  چند تا سالن بزرگ ... جشنواره سینمایی ... اجرای موسیقی زنده .. کنسرت .. شجریان ... حتی یه پیست اتومبیل رانی یا یه پیست اسکی داشته باشه !!!؟؟؟

 

همینه که تنها تفریح جوونای این شهر اینه که بعد از افطار بریزند بیرون و هی تو خیابونا رژه برند و ده بار یه مسیر راست رو برند بالا .. بیایند پایین .. و نگاه .. وگناه .. وگناه ...

چیزهایی که همیشه آزارم دادند ...

 

وای من چقدر نوشتم !! بعد از سحر آپ کردن و اینهمه از دل نوشتن هم عجب صفایی داره !!

روزایی که تو دفترمون می نوشتیم .. دوست داشتیم ماندنی بشه .. البته بعضی جاهاش !!.. حالا اینجا شده دفترمون .. همیشگی .. ماندنی .. کی فکرشو می کرد ...

شما هم بنویسید ...

شاد باشید و پایدار ..

نوشته شده توسط ... در ساعت 7 AM | لینک  | 

برایم از عشق بگو ، ای عاشق ترین

 

چه شور بی فرجامی است ..

آنگاه که هفت بهار زندگی ات را...

در انتظار دیدن روی ماهش باشی....

پس کی مرا به میکده دعوت می کنی؟

ای آنکه باده و شراب به ما نوشاندی ..

 

و چه منّت زیبایی است وقتی یک ماه بعد دعوت می شوی ...

در ماه رمضان .. در شب قدر .. آنجایی .. بعد از 7 سال انتظار ..

 

 

چه لذت بی پایانی است ..

وقتی زیر باران ، بی چتر ..

بی وحشت از تگرگ ..

آنقدر بایستی که پاکی اش

به عمق جانت نفوذ کند ..

 

آنگاه خودت را همرنگ باران بی رنگ می بینی ...

شفاف مثل آینه ..

ببار باران ، بر تن سیاه این شهر تاریک ،

تاریک چون شب ،

ببار ..

ببار تا شاید ننگ بدنامی را از مردمان این شهر بشوری ...

یادت باشد آن ننگ را با خود به دریا نبری ..

که دریا آلوده می شود .

آنرا مدفون کن در گِل و لای تا نتواند سر برارد و نفس دوباره گیرد...

 

 

 

مرا در ابهام فرو می بری ، ای چاه تاریک

چگونه به تو دل ببندم وقتی میدانم

آنگاه که به تو محتاجم

مرا در سراشیب گناه فرو می بری ..

و چگونه دل از تو برکنم..

 وقتی دل به تو بستم ؟!

چه نامهربانی که عاشقانت را در کام فرو می بری....

و چه مهربانی که می گذاری تیر در دلت فرو کنند .

چرا گریه می کنی ، ای ستاره کوچک قلب من ؟

نکند دلت برای من گرفته است ؟

نبار ... دیگر نبار ... دل من می گیرد ...

                                                      شهریور 85

نوشته شده توسط ... در ساعت 11 AM | لینک  | 

کاراموزی که می رم بیشتر می فهمم چرا بعضی از این مردها دوست ندارند به هیچ وجه همسرشان سر کار برود . همون : چو زن راه بازار گیرد بزن !!  وگرنه تو در خانه نشین  چو زن !!!..

هرچند من همیشه معتقد به کارمند شدن خودم، بودم وهستم و هیچ چیز هم نمی تونه منو باز داره! اما خوب این روزا چیزایی می بینم غریییب !! و می فهمم چرا اینقدر به محدودیت زنان توجه شده و میشه ( البته یادتون که نرفته من خودمم از این جامعه ام !!)اما خوب واقعا بعضی از این خانوما ظرفیتش رو ندارند . توهین نشه .. اما خدا وکیلی خودتون قبول ندارید ؟؟هر چند اگه از خود این عزیزان هم بپرسیم میگن بابا متمدن باش و امروزی !!

منو بگو حال داری این موقع می ری کار اموزی !!  اما خوب از هیچی که بهتره !! از پای کامپیوتر نشستن و الکی تو سایتهای علمی ، تفریحی فرهنگی و بازار کار گشتن که بهتره !! حداقل یه چیزی یاد می گیرم تا ضمیمه ای بشه برا شروع به کار ..

جدیدا اگهی های بازار کار رو دیدید؟ 2 سال سابقه کار مفید ،4 سال سابقه کار مفید، 10 سال سابقه کار مفید!!!! سابقه کار مفیدم کجا بود ؟؟؟ از کجا بیاریم ؟؟!!

نوشته شده توسط ... در ساعت 3 PM | لینک  | 

 

4 سال درس و تحصیل و دانشگاه و امتحان ، دوست و استاد و رفت و آمد ،... تمام شد ، به همین راحتی ...

علم و مطالعه  و حس راکد نبودن و همواره جویای علم بودن و مطالعه کردن و کتاب خوندن از مهمترین چیزهایی بود که این سالها به من انرژی می داد .

و چه تلخ است و غم انگیز ترک علم و مطالعه بعد از 16 سال پیوسته و مکرر !! و به همین دلیل من هیچ گاه ترک ان نخواهم .

 

و درست به همین دلیل درست فردای آخرین امتحان ( در تیر ماه ) با دوستم به نمایشگاه کتاب رفتیم و چند تایی کتاب در زمینه روانشناسی از فیل و قورباغه و شتر گاوپلنگ (!!) گرفته تا 100 اصل شکست ناپذیر موفقیت در کار و زندگی و ..البته دیوان شمس و چند پوستر  ...

 

به بورس هم سری زدیم ، برای یافتن چند و چون کار ، اما چه فایده ،   اب پاکی رو ریختن رو دستمون !! گفتند کلی دنگ و فنگ !! داره .. کلی برو بیا و امتحان و ازمون کتبی و مصاحبه و این حرفها !! آخرش هم گفت فکر نمی کنم اون هم فایده داشته باشه همین چند وقت پیش ( پیش پای شما !!! )تعدیل نیرو داشتند و عذر چند نفر بخت برگشته رو خواستند .  منم معطل نکردم و البته بعد چرخی که همه جا زدم ( حتی تو اطاق رئیس !! ) فلنگ و بستم و گفتم مگه از جون خودم سیر شدم !! بیخیال بابا !! البته خوب درکنار ساختمان تمیز و تازه ساختی که داره اما واقعا بورس تو استانها چندان کارایی نداره یعنی من این جوری فکر می کنم . وقتی همه همه 5_4 تا کارمند داره و روزی چند تا مراجعه کننده خودتون فکرشو بکنید دیگه !!

با اینکه با یکی از پول دارترین های افراد منطقه که تو اطاق . بازرگانی هم هست فامیل هستیم اما خوب به دلایل خانوادگی و شخصی نمی تونم مستقیما ازش درخواست کار کنم !! شانس رو می بینی ..شاید اگه چند سال پیش بود الان نونم تو روغن بود !!

بگذریم .

اخرین امتحان در تیر ماه را در عالمی دادم عجیب !! سه ساعت و نیم در جلسه نشستن ( یعنی نیم ساعت از کنکور کمتر !!) و تو اون مدت هم فقط دو بار سر را از روی برگه برداشتن(  برای استراحت دادن به سر و گردن !!) حال برای موندن و تو محوطه گپ زدن برا ادم نمی گذاره !! اما خوب با این حال ما با گروه 7 نفره مان کمی  نشستیم .

که از این گروه دو تاشون درسشون به کل تموم شده بود و من و یکی از بچه ها هم ترم تابستونه برداشتیم ( من 2 واحد !! اون هم 6 واحد ) بچه ها می گفتند خوب این دو واحد چی بود که تو مثلا گذاشتی ؟؟

میگم گذاشتم نمک تابستونم بیکار نباشم اخه من عادت به بیکاری ندارم !! از فردای امتحان دنبال کار رفتن معلوم  دیگه !!

 سه تا از بچه ها هم یک ترم دیگه دارند . بعد یه گپ و گفت کوتاه از ارزوهامون و اینده ای که می خواهیم بسازیم راه افتادیم که هر کدام بریم پی سرنوشت خود !!

کنار دکه روزنامه فروشی می ایستیم و در حالی که زل به تیتر های همیشه درشت روزنامه ها زدیم شروع می کنیم به ناله و زاری !!

یعنی دیگه همدیگر رو نمی بینیم ؟

یعنی تموم شد 4 سال با هم بودن ؟

اصلا واقعا 4 سال گذشت ؟

بچه ها خواهشن امسال تابستون یه قراری بگذاریم بریم دریایی ، جنگلی ، جایی ...

اره اونم شما !! هر وقت قرار گذاشتیم یکی تون بهونه اورد !! ( اینو من گفتم !)

بچه ها باورتون می شه اصلا !!

خبر همدیگر رو می گیرید دیگه ؟ حداقل تولد ها یه زنگی بهم بزنین .

من که فکر نکنم این دیگه یه زنگم به ما بزنه !

و بغض یکی از بچه ها ..

دیگه ادامه نمی دیم که اشکسو نبینیم !!

بابا خوبه تو یه ترم دیگه هستی !!

..

و اما واقعا اخرین امتحان ( همون دو واحدی )

سه شنبه شش شهریور هشتاد و شش !! ششششش!!

چندان اضطرابی نداشتم انگار امتحان شده بود برایم یه عادت !!

اصلا حس جالبی که تیر ماه داشتم رو نداشتم ( شاید از دوری بچه ها بود !!)

یک کوچه بعد از کوچه اول که رسیدم دیدم بعله !! خوابیده ! پیشی رو نمی گم ساعتم رو میگم !!

دکتر قبلی اش گفته بود زیاد دوام نمی اورد اما من فکر نمی کردم رفیق نیمه راه باشه ! انگار او نیز همچو من خسته بود و خواب الود حتی نخواست روز اخر همراهیم کنه !!خلاصه انروز هم ای بچه ها ازم ساعت پرسیدند و من خندیدم !! انگار ساعتهای  همه به خواب رفته بودند ، یه خواب شهریوری !!

اولین بار بود که کارت ورود به جلسه را همان روز امتحان می گرفتم ! همین طور نمونه سوال امتحانی که البته دو برگ بیشتر نبود ! در نماز خانه از یکی می پرسم خانم این سوال جوابش چه می شود ؟

می گوید : ب ( حس )

جلوی چشمش از یکی دیگه می پرسم !!!

می گه : د  ( عقل )

می گم خانم اشتباه گفتی ( د) می شود !!

مگه نه بابا من این رو از تو کتاب پیدا کردم کتاب را می گیرد .. صفحه 12

نگاه می کنم انگار درست می گوید ...

می گویم : پس اون خانوم اشتباه گفت !!

خوب شد خواستم محبتی کنم و بهش درست را بگویم ها !!!

به  جلسه امتحان می روم . بر صندلی می نشینم . پایم را روی پا می گذارم و به صندلی جلو تکیه می دهم ... برگه امتحانی جلویی را می بینم .. برای شخصی است سیبیلو !! یادم باشد نزدیک شد پایم را بردارم !!

به دور بر می نگرم تا شاید اشنایی بیابم از برای یاری !! اما دریغ دریغ ( همیشه همین طور بوده انقدر صندلی ها و شماره ها را دقیق می چینند که یافتن یه هم رشته ای در نزدیکی محال است چه برسد به یک هم واحدی !! حسرت به دل یه تقلب جانانه موندیم به خدا !!

در برهوت خودمم که اقایی ریشو نزدیک می شود همچنان که به شماره ها نگاه می کند و با سوئیچ در دستش ور می رود نزدیک می شود ...

ای وای خودش است .. کی ریش گذاشت این سیبیلو !!!

پایم را به سرعت بر می دارم .. کمی بی تفاوت و خونسرد !!  به جای من  او می گوید : ببخشید !!

و من باز هم بی تفاوت در عالم فارغ التحصیلی !!

دقایقی بعد مراقبی می خواهد در را باز کند تا شاید بادی !! رحمتی !!

اخه ساعت 3 بعد از ظهر است و هوا بس نا جوانمردانه گرم است !!

کسی به مراقب می گوید بی خود نیست این بچه ها اینقدر درس می خوانند بروند دانشگاه تهران همه کلاسها کولر و ...

مراقب بیچاره هم رو به دیگری می کند و می گوید اون پنکه رو بیشتر کن !! نمی دونم شماره تندش 1 است یا 5 !!

وقت امتحان 40 دقیقه است .. 3.5 برگه را دادم و فلنگ رو بستم .. خسته شدیم از اون سیستم واقعا خسته کننده ...

تازه اقوام می گویند ارشد هم همین دانشگاه خودت ثبت نام کن !!

می گویم مگر از جونم سیر شدم !!

می روم سر کار .. پول جمع می کنم ... بعد هم دانشگاه ازاد و امتحانات محدود به جزوات چند صفحه ای استاد و نمرات درخشان !!         نه کتاب های 500 -400 صفحه ای بدون هیچ گونه حذفیات ...

بعد  امتحان با بچه ها چند تا از سوالات رو با هم مقایسه می کنیم : راستی نظر اهل سنت در مورد امامت چیست ؟

همبستگی ندارند ..

نظری ندارند ..

اتفاق نظر دارند ..

؟؟

به سر عبور می ایم .. منتظر ماشین .. در یک جمعیت 50_40 نفری ... صبر .. صبر .. اخه تا کی پس کجایند این ماشین ها !!

نه اشتباه نکنید .. به اون قضیه مربوط نیست !! اصلا ایستگاه خبر ندارد که امروز اولین روز امتحانات است ... وای نه ...

بچه ها همین طور کم کم از امتحان می ایند ..حالا شدیم 90_80 تا !! از این طرف هم یکی دو نفر بدو بدو یه سواری گرفتند دارند سوار می شوند !!

بی اغراق 150_140 نفر همه معطل و انهم در اون هوا .. تصور کنید .. ماشین های شخصی که رد می شدند با چشمان گرد زل می زدند به این جمعیت !!

دو نفر از بچه های هاکی رو می بینم اونها حرفه ای تر و باسابقه ترند .. برم ازشون بپرسم پس چی شد این کلاس معلق مانده ؟ جای جدیدی پیدا نکردید؟ نه بابا مگه بدون اسپانسر می شه !! ناگهان این امداد هوایی اومد .. مینی بوس درست جلوی پایم ترمز زد و هجوم بچه ها !! هل ندید .. هل ندید .. به همه تون می رسه !!!

به شهر که می رسم میروم شیرینی فروشی .. وا ی چقدر شلوغه ؟ اها نیمه شعبان .. چقدر مردم در این اعیاد مبارک بهتر از همیشه به نظر می رسند ...

 

و صبح نیمه شعبان و اش شعله زرد ، در دل می گویم : خدایا بخاطر همه چی شکرت .. ممنون که منو داری به ارزوهام می رسونی ... همیشه با من باش.. و یاری کن تا منم همیشه با تو و بیاد تو باشم و بتونم بنده خوبی برات باشم ... و خدایا یک کار خوب و ثابت نصیبم کن .. نذر می کنم یه شعله زرد اما اینبار با هزینه خودم ..

 

صبح یکی از بجه های دبیرستان زنگ زد .. بعد از اینهمه مدت هنوز زنگ می زنه و از کتابها یی که دستش مونده عذر خواهی می کنه .. می گم امسال چیکار کردی ..

می گه هیچی قبول نشدم ..

دوباره یاد لطف خدا می افتم .. خدایا شکرت .. به هیچ وجه نمی تونستم 4 سال پشت کنکور موندن رو تحمل کنم .. خدایا همین که الان دارم دنبال کار می گردم برام یه دنیا می ارزه .. مرسی .......

 

نوشته شده توسط ... در ساعت 1 PM | لینک  | 

 من:

                                  عاشق رانندگی در جادههای وسیع ، کوهستانی و خلوت ! از انها که ناگهان گاوی نرم نرمک میاد جلو وهوس می کنه از عرض جاده رد شه ! و تو مجبوری بایستی !...و خدا نکنه اون موقع کسی از پشت سر بهت برسه که بوق بارونت می کنه و اعصاب برا تو و اون گاو بیچاره نمی گذاره!!

 

               

 

 

 

 

 

 

 

 

 

     عاشق آسمان پرستاره شبهای کویر یا همون جاده ها .. البته منهای صدای آن گاوان !!

و نه آسمان شب شهرهامان که انقدر ستاره ها کم نور و دور به نظر می ایند که باید بگردی تا بتونی چند تا بچینی !! و حتی  می تونی ازشون صرف نظر کنی !!

منظورم اسمانی است اذین شده از ستارگان به درشتی دانه های انار ( !!) که سر تا به پای اسمان را فرا گرفته اند !!

پیدا کردن چنین اسمانی و تجربه کردن چنین لذتی هجرت می خواهد و سفر ، باید دلی داشته باشی عاشق هجرت و سفر که بتونی خاطره چنین لذتی رو تا همیشه در ذهنت جا بدی ..

 

 

 

 

در زندگی ام چند باری بیشتر انرا تجربه نکرده ام اما همیشه از ان به عنوان بهترین لحظات زندگی ام یاد می کنم .

چیزی از ستاره شناسی و ستارگان نمی دانم ، فقط می دونم که از دیدن اسمان شب لذت می برم و تماشای اون رو هم به همه شما دوستان توصیه می کنم.

 

 

 

  اگر بخواهید با روحیاتم اشنا شوید باید بگویم چیزی ام تو مایه های... نرگس ...یادتونه تابستون سال گذشته همه با اون زندگی کردیم البته اگه دیده باشید ! .. من شخصیتی دارم مثل خود او ...

و شاید ارامشی که او داشت را گاهی در زندگی نمی توانم حفظ کنم !!..

اما خوب این منم با همه دل نگرانی ها و مشغله های ذهنی او در رابطه با زندگی شخصی و احساس مسئولیت هایش ..و البته جا مانده در نیمه زندگی او ... دلم نمی خواهد زیاد در موردش حرف بزنم و حتی فکر کنم .. سعی در بی خیال و بی تفاوت بودن ، دارم !!

 

فکر نمی کنم بنده خیلی مخلص و پاکی برای خدا باشم اما امسال عجیب منتظر ماه مبارک رمضانم ..همیشه با امدن ماه رمضان خوشحال و با رفتنش نارا حت می شدم اما این انتظار  تجربه جدیدی است ..

بعدا بیشتر با هم اشنا می شویم.

پس فعلا

نوشته شده توسط ... در ساعت 2 PM | لینک  | 

 

    ولادت حضرت مهدی بر شما مبارک

 

همزمانی راه اندازی این وبلاگ با میلاد با سعادت امام مهدی را به فال نیک می گیرم و امیدوارم این نیکی و مبارکی تا انتهای راه با من بماند.

خیلی از  وبلاگ ها در کنار همه انتقاد ها ، پریشانی ها ، گلایه ها و شکایت ها یی که  از زمونه و آدمها و در دنیای سیاست از مسئولین و ...می نویسند ، در گوشه و کنار صفحه دلشان پیام تبریک تولد امامی یا تسلیت شهادتی به چشم می خورد.

و این برای من زیباست که عده بسیارس از جوانان ما هنوز هم تکه نور و محبتی به ائمه در دلشان جای دارد.

این وبلاگ : یه جور دل نوشته، دست نوشته ، شب نوشته  یا هر چیز دیگری که بتوان نامش را گذاشت!!

دوست ندارم در این وبلاگ مثل   "  تعداد اندکی  "  از نویسندگان ، شاعران ، خوانندگان یا تهیه کنندگان به دنبال این باشم که ببینم این روزها بیشتر چه چیزهایی مخاطب داره همون رو اینجا پیاده کنم  چون شاید بعضی از اونها به دنبال سود جویی باشند اما خوب اینجا که اینجوری نیست ، هست ؟!

 

این جا را که می بینی مثل یک شهروند در این شهر مجازی اینترنت ببین !!

نه یک کتاب ، رمان یا آلبوم عکس !

 

یکی دو روزه دیگه قصد دارم بیام و بیشتر از خودم بنویسم . پس فعلا!

 

در پناه خالق گلهای نیلوفر مهربان و شکیبا باشید .

 

نوشته شده توسط ... در ساعت 8 PM | لینک  | 
 

بفرما تو دم در بده