تبليغاتX
دنج ترین نقطه دنیا !
خاطرات این روزهای من
می دونم خیلی وقته نمیام اینجا و سر نمیزنم ...

آخه شما که غریبه نیستید ...!

یه سری درگیری های جدید دارم این روزا !!!

ان شااله اگه خدا بخواد خیر هست ...!!!

راستش چون  همکار شعبه جدیدی که رفتم هست .. یه خورده نوشتن  برام سخته...

چون هنوز هیچی جدی و حتمی نیست ...

ولی خوب بعده اینهمه مقاومت تو تمام این سالها ... دل ما هم بالاخره ....

بله ....!!!

همکار بودنمون هم داستان رو سخت تر و پیچیده تر و جذاب تر میکنه ... باورتون نمیشه بعده یه ماه که از شروع داستان میگذره هنوز هیچکس هیچی نمیدونه !!!

بهش گفتم بخاطر داستان قبلی ۴ سال پیش و همکار قبلیم که این آخریا سوهان روح شده بود (!!) دلم نمی خواد تا صددرصدی شدن ماجرا هیچکی چیزی بفهمه !!!

اونم موافقت کرده ...

آره دیگه دلیل اینکه دیگه کمتر میام اینجا چون تو پنهان کاریم این روزا !!!

پ ن : دوستان متاهل اعلام فرمایند الزاما جهت صداقت آدرس و رمز وبلاگشون رو همون اول تقدیم همسران گرامی کردند یا خیر !!!

براتون آرزوی موفقیت وخوشبختی دارم ...

این روزا بیشتر دعام کنین ..اگه میشه .... ممنون ....

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 0 AM  توسط سایه...  | 

 

بعده یه ماه حقیقتا آرامش و اعصاب  راحت دیروز دوباره یاد روزهای بد پایان سال تو شعبه قبلیم برام زنده شد ..

داشتم صبحانه می خوردم که مسئول مالی استان اومد ، گفتم ببخشید رفتید اون شعبه من نبودم .. از این به بعد تو این شعبه درخدمتتون هستم !! خندید گفت آقای فلانی ( رئیس قبلیم ) هم اومده ...

شوکه شدم گفتم جدا؟ بعد چند دقیقه صبر کردن هم رفتم و با همه شون سلام و احوالپرسی کردم ..

دو سه نفر از بچه های استان رفته بودند شعبه قبلیم و بعد با رئیس قبلیم تو راه رفتن به اداره شعب اومدند شعبه ما ...یکی از همکارام هم باهاشون بود که به بهانه آوردن یه سری برگه های تبلیغاتی توسط اون همه اومدن تو شعبه ...

من کلا وقتی عصبانی میشم هم می خندم ، وقتی با رئیس هم سلام می کردم خیلی معمولی و همیشگی بودم ..

اما درونم داغوون بود ...وقتی رفتند بیرون شعبه معاون که هم سن و سال خودمه و دو سال هم سابقه اش ازم کمتره اومده پیشم ایستاد بیرون شعبه رو نشونش دادم گفتم رئیس قبلی رئیس جدید  ...پرسید الان چه حسی داری ؟ گفتم حسم شخصیه ...!

گفت : اوووووو!!! گفتم ببخشید... گفت نه خواهش می کنم اگه سختته می تونی بری اون طرف ( آبدارخونه ) گفتم نه ممنون خوبم ...

اما از اون لحظه چنان رفتم تو خودم که همه فهمیدن ..

از اینکه میدیدم چقدر راحت اومد لبخند زد و سلام کرد و رفت بدون اینکه به روی خودش بیاره که چقدر من اذیت شدم بیشتر عصبی میشدم ... ازطرفی هم همه منتظر بودند تا برخورد ما رو با هم ببینند و اینکه همه چیز طبیعی بوده واسشون عجیب بود و بدتر ازهمه این فکر که از روی قصد و نیتی اومدند شعبه تا عکس العمل منو ببینند و احتمالا دوباره بخواهند منو برگردونند همون شعبه بیشتر داغوونم می شدم ...

خلاصه تا اخر وقت که یکی از همکارا که اون موقع نبود، طبق معمول شروع کرد به شوخی کردن و وقتی دید فضا سنگینه براش عجیب بود و رئیس گفت خانم فلانی از وقتی اقای فلانی اومد تو شعبه دیگه یک کلمه حرف هم نزده ، دپرس شده ...بعد هم سرش رو چرخوند تا ببینه عکس العمل من چیه و من طبق معمول فقط لبخند میزدم و سرم تو کارم بود ..

--------------------

دیروز فهمیدم تاثیر مستقیمی تو جو شعبه و حال و هوای بعضی از همکارا دارم ... چون با اینکه تا 6 تو شعبه بودیم و حتی همه با هم بستنی هم خوردیم اما اونا مثل من حوصله و اعصاب نداشتند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 4 PM  توسط سایه...  | 

این روزا همه چی آرومه ... امنیت برقراره ...!

کارمندای این شعبه زمین تا آسمون با همکارای قبلیم فرق دارند .. با هم شوخی و بگو بخند دارند اما نه به کنایه و طعنه ...

هیچ کس پشت اون یکی بدگویی نمیکنه و مهمتر از همه ، همه از رئیس راضی اند ...

خوشحالم که این همدلی و همکاری رو می بینم ...

هرچند هنوز هم یکی شون دائم از رفتنش میگه و من ناراحت میشم از اینکه فکر کنم فکر میکنه که دیر یا زود باید بره و بعد منم که میرم جاش ...

ولی همه ی دل نگرانی هام رو یه روز رئیس برطرف کرد و گفت شما اینجا میمونی کسی هم قرار نیست از اینجا بره جاتون ..

منم کارمندم رو از دست نمیدم ، چون ما درخواست نیرو داشتیم الان شما رو که بگیرن کسی رو نمیدن که مهارت شما رو داشته باشه  .. منم کلا کارمندم رو به این راحتی از دست نمیدم ...

دل نگرانی الانم دیگه برا خودم نیست که برا همکارای اینجاست که بخاطر رفتن من جو صمیمی و گرمشون بهم نخوره و اعتماد واقعی و حقیقی و به من پیدا کنند... اینو امروز هم دوباره بهشون گفتم ...

به امید روزهای بهتر بهتر ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 11 PM  توسط سایه...  | 

سه روزه اول هفته یه ماشین با دخترخاله ها و خواهرم رفتیم سمت آمل و محمود آباد ..

آب و هوا عالی .. بدون هر گونه درگیری فکری و بیخیال کار و شعبه ای که برام تموم شده بود .. تنها نگرانیم این بود که با خداحافظی هایی که با مشتری ها کرده بودم و جمع کردن وسایلم و جدی نگرفتن های همکارام ، سرپرست موافق نمی کرد و دوباره مجبور می شدم برم همون شعبه ...

راضی کردن خانواده هامون به سفر چند روزه و کاملا دخترانه ، با شناختی که از من داشتن کار سختی نبود ... ولی واقعا سفر فوق العاده ای بود ...جدأ بهش نیاز داشتم .. دریا و جنگل ، اونم جنگل هزار پله آمل همگی شور و اشتیاقم به دوست داشتن زندگیم رو بیشتر می کرد ..

و اما دیروز ...زنگ زدم گفتم اگه میشه برام مرخصی رد کنه ..( سه روزه اول رو هم استعلاجی بودم !!) که گفت رئیس میگه نمیشه باید بیاد ... حالا خودش نصف سال رو بی اطلاع نمیومد و بعد هم نصف اونو برا خودش حضور میزد !! گفتم اگه بخوام برم سرپرستی چطور ؟ گفت میگه بیاد اینجا ما خودمون می فرستیم !!

منم بیخیال پا شدم رفتم پیش سرپرست ..

اولش گفت من حس می کنم شما فکر می کنی حق خودت رو تو شعبه نگرفتی ..

گفتم تا حق رو چی بدونید ..

گفت اینکه یکی از همکارا که 6 ماهه منتقل شده به شعبه شما پست مسئولیت تسهیلات گرفته ولی شما نه ..

گفتم حتی 1 درصد هم این موضوع برا من مهم نبوده و نیست ... من هیچ وقت خودم رو با کارمند 10 سال سابقه مقایسه نمی کنم .. حق ایشون و خود معاون که 4 ساله معاونه این نبوده که اینقدر دیر پست بگیرند .. باید خیلی زودتر از اینا این پست ها رو می گرفتند .. درثانی من درخواست انتقالم رو 22 اسفند دادم به رئیس درحالی که فکر می کنم حکم ایشون بعد از اون اومد .. این یکی دوروزی هم فکر کنم تازه از قراردادی رسمی شدند که اینم خیلی دیر تر از خود من بوده ..

بعد هم گفتم که من به شما و همه ی همکارا و همکارای شعبات دیگه حق میدم که در مورد من اینطوری فکر کنند ...

بعد کاملا موضع خودش رو عوض کرد و از عصبانیت به در اومد و گفت خوب پس این سوء تفاهمی بوده که برطرف شده ...

بعد هم از حجم کاری که هیچ وقت به چشم نیومد و رئیسی که پیش مسئول مالی گفت که من حجم کار چندانی ندارم و 20 اسفند تا 22 اسفند که حتی 1 ساعت حاضر نشدند بعداز ظهرها بهم فرصت بدند تا به کارهای عقب افتاده برسم و همکاری و همدلی ای که هیچ وقت ندیدم و بی احترامی هایی که از یکی از همکارا هر روز میدیدم و تاکید به اینکه به دلیل خانم بودن نمی تونستم مثل بقیه هر روز باهاش جلو مشتری بگو مگو داشته باشم و رئیس که بخاطر محافظه کاری هیچ وقت به هیچ کس هیچ تذکری نداد و هیچ حمایتی هیچ کدوم هیچ وقت ازش نشدیم و اینکه چقدر به خاطر اینکه تاکید میکرده به پرسنل که شما سه نفر زیر دست خانم فلانی هستید و همین باعث میشده اونها هم نسبت به من موضع بگیرند و .....

خلاصه که آخرش گفت احتمالا رئیس امسال عوض میشه من از شما می خوام برید و آشتی کنید و برگردید به همون شعبه ای که فقط به شما نیاز داره ... وگرنه اگه قبول نکنید باید از بانک خداحافظی کنید !!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم نه .. تصمیم تصمیم شماست .. اگه شما بگید من برمی گردم به همون شعبه ولی این بار از پوزخند های اون همکارفیلم می گیرم تا ببینید من دارم اونجا چی می کشم ...بعد که تو چشم اشک جمع شد بلند شدم که برم ..

گفت اینجوری نرو بیرون صبر کن ..

همین دیگه اشتباهت این بوده که بجای اینکه زودتر بیای بهمون بگی صبر کردی تا کار به اینجا کشیده ...برو خونه منتظر باش تا بهت خبر بدیم ..

و یکی دو ساعت بعد ..: شما از فردا تا اطلاع ثانوی به شعبه .... تشریف می بری ...

و من خوشحال از اینکه درک شدم ...بعده مدتها ...    امروز رفتم شعبه جدید .. 20 دقیقه راهه .. خلوت .. آرام .... با یه رئیس فوق العاده بی حاشیه .......     اما تا 9 نیومد ... رفته بود سرپرستی تا بگه معاونش رو از دست نمیده ...البته معاون که نمیشه گفت .. نفر دوم یه شعبه 4 نفره .. حساب کنین چی میشه دیگه !!!

5 نفرند .. 2 تاشون 2 سال سابقه کار دارند .. یکی معاون شده یکی تحویلداره ... بعد تحصیلدار با اینکه تحویلداری بلده 10 ساله تحصیلداره ... ( دیگه خودتون حساب بانک ما رو بکنید دیگه ...)
حالا رئیس قبلی خودم و سرپرست می خوان معاون این شعبه رو بفرستند جای من چون این یه نفر دیگه تحویلداره و به حسابداری وارد نیست .. ولی رئیس اینجا هم با این معاونش بدجور جوره (!)


رئیس که اومد رفتم پیشش گفتم من نیومدم جای کسی رو بگیرم .. حقیقتا فقط به یه کم آرامش و اعصاب راحت نیاز داشتم .. از پایین ترین کار هر چی که بهم بسپارین به بهترین نحو انجام میدم و رضایت شما به عنوان رئیس و همکارا و مشتری ها برام از هرچی مهم تره ... یکی از اشتباهات رئیس قبلیم تاکید به زیر دست بودن همکاران با سابقه و با سطح تحصیلات و توانایی های کاری خودم بوده که همکاری ها تیمی ما رو از بین برد ...

-----

از طرفی چون این دو تا همکار 2 سال سابقه با هم رفته بودند آنتالیا سرپرست می خواد هر جوری هست از هم جداشون کنه برا همین هم از همون اول اون شعبه رو برا من انتخاب کرده بود ... .. حالا این وسط همه چی به پای من خراب میشه .. بقیه میگند مهم نیست خودت که شعبه رو مشخص نکردی اینها دیگه دست سرپرسته و همه باید تابع تصمیم ایشون باشند ...ولی من واقعا دلم می خواد هر اتفاقی میفته توش خیر باشه .. برا همه.. خودم .. شعبه .. همکارا ...

خدایا من همه چی رو واگذار می کنم به خودت ...... ولی از یه چیز خوشحالم که هر چه بهم می گذشته میومدم اینجا روز به روز می نوشتم و شما تو این دنیای مجازی از هر چی که این مدت بهم گذشته و منو وادار به رفتن از اونجا کرده مطلعید ...

خوشحالم که تنها نیستم ... بازم ممنون از همه تون ...

------

پ ن : این آنتا.لیا که میرن .. کیا میرن ؟!! برا چی میرن ؟؟!! جدأ سواله برام .. آخه من تا آمل اون طرف تر نرفتم !!!!!  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 11 PM  توسط سایه...  | 

تمام شد ...

دیشب گفتم به خاطر احترامی که براتون قائلم می خوام اگه حرفی مونده اول شما بگید .

میگه : نه .. خیلی ممنون ... خسته نباشید ... سال خوبی داشته باشید..

میگم: همین؟ شما ندیدید این چند روز من چقدر شکستم ؟

میگه : چی بگم خوب .. ( کمی سکوت ..) همه خسته شدند خوب !!!!!!!!!

گفتم شاید چهار سال و نیم طول کشید تا من شما رو شناختم و فهمیدم هیچ ارزشی براتون ندارم .. اما چون به خدا ایمان دارم مطمئنم حق رو به حق دار میرسونه .. شاید 20 سال طول بکشه تا حق منو از شما بگیره اما بالاخره میگیره .. امیدوارم جلو چشاتون همین کارو با بچتون کنن ..

.................................

فکرشو نمی کردم با اونهمه پیشرفت شغلیم به چنین بن بستی برسم که مجبور به دنده عقب گرفتم بشم ..

خدایا بازم حمکتت رو شکر ..من همه چی رو واگذار کردم به خودت ..

شاید خیر و صلاحی برام درنظر گرفته که تو فکرمم نمیگنجه ..

..............................

یه چیزایی دیگه ای هم هست مثلا دعوای دیشب همکارا که میام حتما میگم..

الان اومدم فقط بگم :

سال نو مبارک  

پ ن : ممنون از همه تون که کم یا زیاد این چند وقت باهام بودید .. بهم انرژی دادید و انگیزه ..

همراهی و همدلی تون بهم امید داد ..

براتون آرزوی بهترین ها رو دارم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 0 AM  توسط سایه...  | 

دیروز صبح مسئول مالی استان اومده بود..

وقتی وضعیت داغونم رو دید خیلی منطقی  بهم حق داد و پیش یکی دوتا از همکارا از موقعیت حساس این چند روز بخاطر تراز شعبه مون گفت و گفت (!) باید همه همکارا به ایشون کمک کنند . تحصیلدار شعبه باید همکاری کنه و بهونه گیری نکنه و رو به اون همکارم که همگی به اتفاق باهاش مشکل داریم و چند روز پیش هم برخورد بدی جلو مشتریها با من کرده بود گفت همه می دونیم که خانم فلانی الان این مسئولیت رو دارند .. این شعبه هم به یه حسابدار نیاز داره که حسابها رو بشناسه .. بعضی از شعب هستند که مشکلات عمده ای بخاطر همین نا آشنایی با حسابها دارند و .. ایشون هم فقط با پوزخند سر تکون میداد و بعد هم گفت آره آره و رفت پایین .............

حالا فک کنین همین آقا تو ماههای اول اشتغالمان پیشنهادی بهم داده بود و...بگذریم ...فقط خیلی بهم ریخته ام ...

گاهی که به موقعیت خانمش فکر می کنم ترس برم میداره ...!! از طرفی از ته قلب خوشحالم که فقط مدت کوتاهی از عمرم رو مجبور به تحمل همچین موجودی اونهم فقط در محیط کارم هستم !!

اعصاب خوردی بیشترم از اونجا شروع شد که دیدم مسئول مالی رفت پیش رئیس و شروع به گفتن حرفهای من بهش کرد اما اون اصلا قبول نکرد ...

جالبتر از همه این که پیش یکی از فامیلاش که مشتری شعبه محسوب میشه خیلی راحت گفت ایشون در طول روز فقط چند تا ساتنا و افتتاح حساب انجام می دهند تازه اون هم بعضی روزا هست بعضی روزا نیست !!!!

یعنی دیگه تحملش برام غیر ممکن شده بود .. رفتم بالا داغووووون!!

تا عصر که رفتم پشت میزش گفتم از امروز یه سری کار مونده ولی استهلاکها هم هنوز کامل نشده چون امسال انگیزه ندارم ببرم خونه روش وقت بذارم ، فکر می کنید اینو انجام بدم کسی لطف میکنه این چند تا کاری که مونده رو انجام بده ؟  ( با توجه به بیکاری و قدم زدن دو تا از همکاران محترم در تمام عصرها ..)  گفت نه استهلاکو انجام بده اونها رو هم بزار برا فردا !!!!!!!!!!!

بعد هم رفتم برگه درخواست انتقالیم رو بردم.. گفت بشین حرف بزنیم ..بعد هم هرچی بغض این چند وقته بود ...

از اینکه میدیم دوباره تاکید داره که حجم کار روزانه من کمه کفری شدم ..گفتم یعنی این چند تا افتتاح حساب و ساتنا میشه چند ساعت ؟

یعنی بقیش من بیکارم ؟ پس دارم چیکار میکنم ؟ نسبت به همکارای دیگه چقدر میبینی من تلفن دستم باشه .. (عین همکار تازه واردمان ) حتی با گوشی خودم چقدر مشغولم ؟ چقدر به کارهای شخصی می پردازم ؟ چقدر میرم بیرون به کارام برسم ؟ چقدر مثل بقیه میرم دنبال خانم بچه ها ؟ ( عین معاون محترم ) چقدر دارم پشت باجه خرید و فروش گوشی و ماشین ( عین همکار بغل دستیم ) انجام میدم ؟

دائم می گفت نه ... نه ...

آخه پس چی ...خدا ... من به کی بگم ؟!!!!!!

گفت یه چیز برادرانه بگم ؟ من حس می کنم چون شما میدونی یه چیزاییو میدونی و یه توانایی هایی نسبت به بقیه داری حالا داری ما رو تو فشار میذاری....!!

چشمام تقریبا از حدقه در اومده بود ...گفتم بعده اینهمه همکاری .. بعده اینهمه سال .. این شناختتون نسبت به منه ... اینقدر به من بدبینی ... من چرا باید اینکارو کنم ؟؟؟ من فقط به اندازه چند روز کمک خواستم که همکارا که می بینم بعداز ظهرها فرصت دارند به کم همکاری کنند من برم به این کارای به قول شما پیچیده (!) برسم ...این تحت فشار گذاشتنه آخههههههههه؟؟

گفتم چرا یکی دو روز پیش که همه جمع شده بودید به حرف و صحبت دیدید که من پشت سیستم مشغولم پرسیدید خیلی کار دارید؟ گفتم آره کار که خیلی هست .. گفتید سریعتر انجام بدید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟می بینید من دارم کار میکنم دارم با همه چی کنار میام .. این رسمش نیست ...بعد هم از شعبه زده بودم بیرون ......

گفت این حرفت خیلی بهم برخورده بود..

گفتم پس چرا فرداش دوباره دیدید من مشغولم ولی همه کتهاشونو پوشیدند آماده رفتند چیزی به کسی نگفتید ...تحصیلدار شعبه بعده رفتن شما اونقدر صبر نمیکنه که من سیستم رو خاموش کنم همینطور سریع همه برق ها رو خاموش میکنه میره جلو در می ایسته میگه بریم ..........!!!

گفتم چرا چند باره دارید برخوردهای تند اون آقا رو با ما خانمها تو شعبه میبینید اما هیچی نمیگید ...

گفت از کجا میدونی نگفتم ..

گفتم این چه گفتنیه آخه که دوباره به هفته بعد تکرار میشه .. تا کی صبوری اخه ؟؟ بابا ظرفیت ما پر شده .. دیگه نمیتونیم مثل شما آقایون هی بهم بپریم بعد هم دوباره شوخی و بگو بخند راه بندازیم ...

خلاصه که سرتونو درد نیارم برگه رو دادم بهش پاشدم رفتم به جمع کردن اسباب و اثاثیه ..

اولش باورش نمی شد تصمیمو گرفتم ولی جدیت منو که دید انگار ترسید !!

دو تا رو صدا کرد برد بالا بعد که اومدند دیدم خوش برخورد اومدند نشستند به افتتاح حساب ...

اشکم دوباره دراومد ... گفتم همین .. فقط می خواستی اشکمو ببینی تا باور کنی نه ...

گفت میگی چیکار کنیم .. وام دادنو تعطیل کنیم یکی رو بگم در اختیار تو کارهای باجه رو انجام بده ؟؟؟؟؟

گفتم من نظرم رو آخریه .. انتقالی ... مگه خودتون به مسئول مالی زنگ نزنید که بیاد آخر سالی تو شعبه کمک کنه .. خوب بهش بگید بیاد اینجا کارا رو انجام بده ...

دیدم همه منتظرن گفتم الان چیکار کنیم دوباره بریم دیگه ؟ حالا صحبت از وصول معوقات باشه همه رو به اجبار نگه میدارید ..گفت نه من نمیرم همینجا نشستم ..

رفتم پشت باجه که تحصیلدار اومد گفت به خدا ما دم عید کار داریم .. منو نگاه با 37 سال سن همین یه لباسو دارم .. !!

پا شدم رو به رئیس گفتم این آخر کاری من راضی به اذیت شدن همکارا نیستم ...خودمم از خدامه دم عیدی برم بازار بگردم ....موقع نهار هم از همه عذرخواهی کردم و گفتم ایشااله آخرین نهاریه که با شما هستم !!!

یکیشون که بهترین همکارمه می گفت حالا ...؟ بعده اینهمه سختی هایی که تو این مدت تو تبدیل شدن به بانک و اون مشکلات موقع قطعی پرداخت تسهیلات و بعد هم کمبود نقدینگی ها و  بعد هم انتقال حسابها کشیدیم .. حالا که این کشتی داره به یه ساحل آرامش میرسه ..؟  گفتم به خدا دیگه تاب این طوفان ها رو ندارم ..

اون یکی می گفت داری عجله می کنی هیچ جا بهتر از اینجا نیست ...

امروز از چند تا از مشتری ها حلالیت گرفتم و خداحافظی کردم  !!

یکی شون که با رئیس بگو بخند داره باورش نمیشد رفت بهش گفت ..اونم اومد گفت هنوز که معلوم نیست چرا داری تنش ایجاد میکنی ؟

گفتم من تصمیمو گرفتم اینجا نمی مونم قصدم هم فقط خداحافظیه خودتونو بذارید جای من بعده 4 سال یهو برم ملت چی میگند ...ولی شما هم حق داری عذرخواهی می کنم ....!!
 

پ ن : فک کنم این دفعه هم از اون دفعه هایی باشه که می تونید غلط املایی پیدا کنید !! داغوووونم به خدا ....

شما آقایون درک نمی کنید ..

می دونم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 9 PM  توسط سایه...  | 

به نام خدا

جناب آقای ....،

ریاست محترم بانک ...........

با سلام .

احتراما با توجه به فرصت ده روزه باقی مانده تا پایان سال مالی لازم است به استحضار برسانم با توجه به حجم کار باجه شماره یک در طول روز که فرصت هرگونه رسیدگی به امورات مربوط به بستن حسابهای مالی در ساعات 8 الی 15 را نا ممکن کرده است ، اینجانب قادر به رسیدگی به تمامی امورات مالی مذکور را نبوده ، لذا از جنابعالی خواهشمند است در این خصوص تصمیمات لازم را اتخاذ نمایید .

لازم به ذکر است که با توجه به رسیدگی و بستن کلیه حسابهای مالی توسط اینجانب در طول سه سال گذشته ، این درخواست تنها به دلیل عدم فرصت و زمان کافی در طول روز و عدم همکاری پرسنل شعبه در کارهای تحویلداری مربوط به باجه یک و عدم همدلی و تمایل به حضور آنان در بعد از ساعت 16 بوده و هیچ دلیل دیگری ندارد.

همچنین بر خود لازم می دانم اعلام آمادگی و در خواست خود را مبنی بر انتقال به هر یک از شعبات اطراف با درخواست جایگزینی هر یک از پرسنل آن شعب که توانایی و صلاحیت برعهده گرفتن مسئولیتهای این حقیر را داشته باشد ، اعلام نمایم .

                                                                                                   و من الله توفیق

 

پ ن :ببین این چند روزه به کجام رسوندن که اینو امشب نوشتم فردا بدم به رئیس ..

می دونم هر جا برم یه سری سختی ها و درگیری ها و تنش های جدید شروع میشه ..

ولی دیگه واقعا تحمل موندن و ادامه دادنو ندارم ...

برام دعا کنین ..

واقعا این روزا محتاج دعاتونم ..

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 10 PM  توسط سایه...  | 

یادمه یه بار 5 نفری کاندید بودند، خانواده مان 6 مدل رای داد ( با احتساب یک نفری که رای نداد ..!)

حالا اینبار کل فامیل به یک نفر رای دادیم ..

فامیل آدم کاندید بشه هم خوبه ها !!

الکی عکس می چسبانیم به ماشین با بچه های همین فامیلمان دور می زنیم بنر پدرشان را که می بینند ذوق کنند ..!!

با همکارا و مشتری ها یواشکی تبلیغات راه می اندازیم طوری که حتی معاون هم نمی فهمد و به بقیه گوشزد می کند که از خانم فلانی یاد بگیرید که هیچ صحبتی از بحثهای سیاسی در محیط کار نمی کند  ..!

برای کل دوستان قدیم و ندیم (!) اس ام اس تبلیغاتی می فرستیم ...!

و جالب اینکه کل ملت را جمع می کنیم و آخرش هم نه شامی نه نهاری !!

فقط ظهر روز انتخابات با مجوز ورود ( انگشت سمت راست مهر شده مهمانان ) از آنان استقبال کرده و با نشان همان انگشتها عکس یادگاری می گیریم ..!

پ ن : دختر خاله ام به اشتباه با انگشت دست چپش مهر زد ، دوستان متوجه شده و تذکر دادند ..

باز شما بیایید بگویید تقلب می شود و این حرفها ....!!!

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1390ساعت 11 PM  توسط سایه...  | 

این پوشه نارنجی رنگ پرونده تسهیلاتی یه مشتری بخت برگشته رو میز صبحانه است ..

 اینم وضعیت کار ما در ساعات اوج مصرف ..!

اینم نمونه امضا مشتری طرح جدید :

جناب این امضاست یا چشم چشم دو ابرو ...!

 

رئیس با این دستمال کاغذی اومد پیش من و همکارم و شروع کرد به خنده که ببینین ما چه مشتری هایی داریم که فقط به فکر منافع بانک اند ..

طرف اومده مهر زده ، بعد انگشتش رو با دستمالی که رو میز رئیس بود پاک کرده و گفته باشه نفر بعدی که میاد استفاده کنه ...!!

 

مشتری میاد چک پاس کنه میپرسه این شماره گیرتون خرابه ؟ یا هرکی هرکیه ؟!

میگم : نه درسته هرکی هر کی هم نیست مسئولیت باجه ها با هم فرق می کنه ..

چکو میدم بهش پشت نویسی کنه .

زیرچشمی نگاه میکنه می  خنده میگه : شماره تلفن هم بنویسم !!؟

میگم : بله پشت نویسی کامل شامل آدرس و تلفنه ..

دوباره می خنده میگه : یه وقت زنگ منگ نخوره گوشیم !!

میگم : نخیر فقط درصورتی که صندوقدار اضافه پرداخت کنه ممکنه ..در غیر این صورت زنگ نمی خوره !!!

این دانشگاه آزاد و غیرانتفاعی و علمی کاربردی .. چه روی جوونا رو باز کرده ..

ما می رفتیم از این خبرا نبود ..

والا .........!!!

پ ن : برای اولین بار از اینکه جز آدمهایی حساب شوند که  " میفهمند " ترسیدم ..

گاهی آدم بعضی چیزها را همان نفهمد بهتره .. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 10 PM  توسط سایه...  | 

اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی،و اگر هستی، كسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت كوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از كسی نیابی.

آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و

برخی دوستدار كه دست كم یكی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

 وچون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی،نه كم و نه زیاد، درست

به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق

باشد، تا كه زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی

نمانده است همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنندچون این كارِ ساده ای است، بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنندو با كاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

 و امیدوام اگر جوان كه هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمائی

اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا كه هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم حیوانی را نوازش كنی به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یك سَهره گوش كنی وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر می دهد. چرا كه به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد..

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینكه سالی یك بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است. فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی كه اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها كه گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم.

  ...

پ ن : حالا شما این روزها کدومو آرزو می کنی ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 9 PM  توسط سایه...  | 

یه سواله برام خیلی مهم شده ..

روز قیامت که همه ی رازها فاش میشه ، حکمت همه ی چیزها هم معلوم میشه ؟؟..

اینکه چرا باید یه مادر ده سال رو تخت افتاده باشه بدون اینکه بتونه ارتباطی با بقیه برقرار کنه...

بعدهم زیر یه عمل پاهاش رو قطع کنند ..

یه روز بعد هم تو یه جمعه بارانی تشییع بشه ...

+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1390ساعت 5 PM  توسط سایه...  | 

دیدید بعضی دوستان همکار با دقت و حوصله و علاقه کل مطالبتون رو می خونند... کلی همدلی و انتقاد و ایراد و پیشنهاد و بعد نه آدرسی از خودشون به جا میگذارند نه اسمی نه نشونی !!حکایت ماست ...

که ناچاریم این پست وبمان را به پاسخ جناب آقای "چه فرقی میکنه " اختصاص بدیم ..

با تشکر واقعی از حوصله و صبر ایشان و دیگر دوستان ...

1- کاملا با حرفهاتون موافق بودم ولی تو جمله " بلکه مصرم که اصلا سیستم مدیریتی بانکمون دانش گریز هست" 

منظور از بانکمون چیست ؟؟

2-  شما که می دونید ما مثلا خیر سرمون فوق لیسانسیم این غلط املایی ها رو می گیرید که مدرک دانشگاه آزادمون رو بزنی تو سرمون دیگه ؟

ولی بخدا من املای درست هر دوی اینا رو می دونم ... بخدا می دونم !!! یه بار هم حتما از روی نوشته هام می خونم ..اما خوب بازم هرچند وقت یه بار اینجوری میشه ...(  ) من رسما از همه دوستان و همکاران عزر چی ببخشید عذر خواهی می کنم .. به قول دوستان وقتی می خوای یه کتاب بنویسی اینقدر غلط طبیعیه دیگه ...

انصاف بدید که در اوج به قول شما " دانش محوری " هم اینجور اشتباهات پیش میاد .. حالا نمی دونم از خستگیه .. یا حتی گاهی اضطراب و استرس و فشار روحی .. بیخیال توجیه  (  ) نکنم بهتره ...

ولی حالا بذار منم بگم .. ما عمدی شنیدیم و سهوی .. دیگه غیر سهوی چه صیغه ایه ؟؟؟(   )

 "برای چی گفتم غیرسهوی برای اینکه در صفحه کلید ض با ظ یک ردیف فاصله هست"

( آقامجید غلط املایی شما هم باشه طلبتون تا بعد !!)

3-      وقتی دیشب از تو گوشیم نظرتون رو خوندم تا همین الان که دوباره رفتم تو صفحه وبم باورم نمی شد ترک رو نوشتم باشم ... این یکی دیگه واقعا سهوی بوده و اصلاح شد ...

حتی اون موقع مطمئن بودم خود بازرسمون هستید !!داشت کم کم اشکم در میومد که به خودم امیدواری دادم !!  البته الان هم تردیدم به شما برطرف نشده جناب بازرس ..

4-      آقایون این یعنی چه ؟؟ "اوزی بزه و ایچی تزه"

5-      کاملا حرفهاتونو قبول دارم و ممنون از امید دادنتون ...

6-       یه دفعه می گفتید حالم از خود شما هم در کنار تمام بانکی ها بهم می خوره خلاص ... ما تازه می خواستیم بریم از بازرس ها بپرسیم چطوری میشه بازرس شد ...

7-      کلا کمتر کسی رو میشه پیدا کرد که اسم بانک مخصوص ما رو بدونه !!

8-      الان یه سوال واقعا ذهنمو درگیر کرده ..چطور با وبم آشنا شدید ؟!.. جناب آقای بازرس ....!

پ ن : تو رو خدا دیگه تو این پست ازم غلط املایی نگیرید ...

من از 7 رفتم باجه قسط تا 2 .. بعد کارای مربوط به باجه خودمو انجام دادم بعد از ۶ تازه رفتیم ۱۸ صفحه پاسخ بازرسین محترم رو دادیم تا الان که اومدیم پاسخ شما اساتید گرام رو بدیم !! بعد می خواهید قلت املایی هم نداشته باشم ؟؟!!

 .

حالا بازم یه سوال اساسی مطرح میشه که چرا میگید همشهری !!!

من همینجوری تو وبلاگم پاسختون رو بدم ؟؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 8 PM  توسط سایه...  |